تبلیغات در اینترنت

تبلیغات در اینترنتگیفت کارت گوگل پلی
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: راز صدا در صومعه

  1. Top | #1
    مدیر بازنشته

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    ورژن ویبولتین
    ☻Google
    نوشته ها
    5,116
    مورد پسند
    3,085 بار
    نوشته های وبلاگ
    4
    اطلاعات
    میزان امتیاز
    601

    پیش فرض راز صدا در صومعه

    سلام
    گفتم از این حال و هوای وی بی بیاید بیرون این تاپیک به ذهنم رسید که یه داستان خیلی جالب هستش

    راز صدا در صومعه

    اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه

    گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او

    شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از

    آن

    هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: « ما نمي توانيم اين را به

    تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»
    مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

    چند سال بعد ماشين همان مرد
    بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش

    را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد که آن

    صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

    اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم

    پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

    راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و

    همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي

    شد.»

    مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

    مرد گفت :‌« من به تمام نقاط زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا

    371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

    راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.

    ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

    رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

    مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

    راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

    پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

    راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم

    درخواست کليد کرد .

    پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

    و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

    در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او

    قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير

    شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.
    .

    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ..

    .

    .

    .....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد
    ویرایش توسط Overlord : 2012/04/04 در ساعت 04:00 PM

    کاربر مقابل از Overlord بابت این پست مفید تشکر کرده است:





  2. گیفت کارت آیتونز

  3. Top | #2
    مدیر بازنشته

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    ورژن ویبولتین
    ندارم
    سن
    23
    نوشته ها
    1,934
    مورد پسند
    1,503 بار
    نوشته های وبلاگ
    2
    اطلاعات
    Windows XP Firefox 12.0
    میزان امتیاز
    229

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Overlord نمایش پست ها
    سلام
    گفتم از این حال و هوای وی بی بیاید بیرون این تاپیک به ذهنم رسید که یه داستان خیلی جالب هستش

    راز صدا در صومعه

    اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه

    گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او

    شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از

    آن

    هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: « ما نمي توانيم اين را به

    تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»
    مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

    چند سال بعد ماشين همان مرد
    بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش

    را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد که آن

    صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: « ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

    اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم

    پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

    راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و

    همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي

    شد.»

    مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

    مرد گفت :‌« من به تمام نقاط زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا

    371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

    راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.

    ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

    رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

    مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

    راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

    پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

    راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم

    درخواست کليد کرد .

    پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

    و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

    در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او

    قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير

    شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.
    .

    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ..

    .

    .

    .....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد


    قضیه این چیه؟
    مهرداد خیالاتی شدیا

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2012/02/08, 03:57 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011/12/21, 01:38 PM
  3. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 2011/12/06, 09:42 PM
  4. مشکل با محصولات
    توسط Mr Shinoda در انجمن پرسش و پاسخ
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2011/10/07, 12:43 AM
  5. مشکل در قرار دادن لینک محصولات
    توسط mehrdad00200 در انجمن پرسش و پاسخ
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2011/03/31, 06:40 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •