گیفت کارت آیتونز
مشاهده RSS Feed

EMINEM

الله بَنده‌سی!

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 2012/02/05 در ساعت 11:42 PM (876 نمایش ها)
[CENTER][IMG]http://img.tebyan.net/big/1386/08/42248510416818616424514835577513618328.jpg[/IMG]
[/CENTER]
[B]شهید مهدی باکری[/B]
متولد میاندوآب بود. فارغ‌التحصیل رشته مهندسی مکانیک. شهردار ارومیه و این آخری‌ها شده بود فرمانده لشکر 31 عاشورا. معروف شده بود. دیگر کسی نبود که مهدی باکری را نشناسد.
[h=3]***[/h]مرتب می‌رفت به محله‌های پایین شهر، مثل علی‌آباد و حسین‌آباد و کوچه‌های خاکی و گلی آن را آسفالت می‌کرد. می‌نشست با کارگرها چای می‌خورد، غذا می‌خورد، حرف می‌زد، شوخی می‌کرد، تا کارها سریع‌تر و با رغبت‌تر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا. نه منشی داشت و نه اجازه می‌داد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود.
[h=3]***[/h]فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: «آره. اون بیل رو بردار بیار از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: «آقای شهردار! شما چرا؟» گفت: «من و اونها نداره. کار نباید زمین بمونه.» بیل می‌زد عینهو کارگرها، عرق می‌ریخت عینهو کار کارگرها!
[h=3]***[/h]برادرم هر دویمان را خوب می‌شناخت. آمد به من گفت: «زندگی کردن با مهدی خیلی سخته‌ها، صفیه»
گفتم: «می‌دونم» گفت: «مطمئنی پشیمان نمی‌شوی؟» با اطمینان کامل گفتم: «بله» شاید فکر مهریه هم از همین‌جا توی ذهنم شکل گرفت که باید ساده باشد. آن‌قدر ساده که هیچ‌کس نتواند فکرش را بکند. مهدی هم به همین فکر می‌کرد، وقتی گفت: «یک جلد کلام‌الله و یک قبضه کلت» شادی در چشم‌های هر دویمان و در سکوتی که پیش آمد، موج زد.
[h=3]***[/h]
[CENTER][URL="http://www.tebyan.net/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1386/08/141363524115214069250194849201612361572.jpg"][IMG]http://img.tebyan.net/big/1386/08/2174451116249184135211207250388148224167.jpg[/IMG][/URL]
[/CENTER]
رفتم گفتم: «ممکن است حمید جا بمونه، بذار برن بیارنش!» گفت: «حمید دیگه شهید شده، باید بمونه، اون جوانی باید برگرده که زخمی شده و می‌تونه زنده بمونه، هر موقع شهدای دیگه رو آوردید عقب، اون وقت حمید رو هم بیارید!» دستوره، دستور، ریاست بلد نبود، اما اداره می‌کرد.
[h=3]***[/h]دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمی که رابطه‌اش با مهدی نزدیک‌تر بود. من وسط بودم و پیام‌ها را می‌شنیدم. احمد گفت: «مهدی کجایی؟» مهدی گفت: «اگر بدونی، اگر بدونی کجا نشستم و پیش کی‌ها نشستم.» احمد گفت: «پاشو بیا مهدی!» مهدی می‌گفت: «اگر بدونی دارم چه چیزها می‌بینم.» احمد گفت: «می‌دونم، می‌دونم. ولی دلیل نمیشه که بلند نشی بیایی.» مهدی گفت: «اگر این چیزها را که من می‌بینم تو هم می‌دیدی، یه لحظه اونجا نمی‌موندی.» احمد گفت: «یعنی نمی‌خواهی بلند...» مهدی می‌گفت: «احمد! پاشو بیا! بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم.» احمد گفت: «فعلا خداحافظ.» شاید ربع ساعت بیشتر طول نکشید که دیدم احمد کاظمی آمد، از همانجایی که اسکله بود. رفتم گفتم: «کجا؟» گفت: «می‌خوام برم پیش مهدی.» گفتم: «از اینجا نه! بیا از این رو با هم بریم!» گفت: «مگه جای دیگه هم اسکله هست؟» گفتم: «بیا حالا!...» کشیدم بردمش یک جای امن نشاندمش. گفت: «چی شده، مطمئنی؟ چرا نمی‌ذاری برم پیش مهدی؟» سعی کردم خودم را کنترل کنم، به کیسه‌ای نگاه کردم و گفتم: «دیگه لازم نیست.» احمد همانجا زانو زد و بغضش ترکید.
[h=3]***[/h]25 بهمن 63 بود. هور العظیم، کنار دجله... . یادش به خیر، تکیه کلامش بود: الله بنده‌سی؛ بنده خدا...!

Submit "الله بَنده‌سی!" to Digg Submit "الله بَنده‌سی!" to del.icio.us Submit "الله بَنده‌سی!" to StumbleUpon Submit "الله بَنده‌سی!" to Google

برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. Overlord آواتار ها